‏نمایش پست‌ها با برچسب abdolghader gilani poems sufi. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب abdolghader gilani poems sufi. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

برون آ شهسوار من


برون آ شهسوار من تعلّل بیش از این تا کی
ز حد بگذشت مشتاقی تحمّل بیش از این تا کی

تو حال من همی دانی و می دانم که می دانی
چو خود را دور می کردی تغافل بیش از این تا کی

بطرف گلستان یک ره در آ و قدر گل بشکن
کشیدن دردسر چندین ز بلبل بیش از این تا کی

اگر میل غزا داری بیا و قتل محیی کن
بکار اینچنین نیکو تأمّل بیش از این تا کی



این سر



این که سر بر تن بود بر دار بودی کاشکی
وین بدن خاشاک راه یار بودی کاشکی

تا صبا خاکم نبردی از سر کوی حبیب 
خاک من خشتی از آن دیوار بودی کاشکی

چون تو گاهی می کنی پرسش مریض خویش را
دائمأ چون دل تنم بیمار بودی کاشکی

بس که بیداد تو افزون می شود گویند خلق
جور امثال تو هم چون یار بودی کاشکی

با وجود جور بسیار تو گویم هر زمان
این که باشد اندکی بسیار بودی کاشکی

چون تو نتوانی که همچون گل جدا گردی ز خار
محیی دل افگار تو آن خار بودی کاشکی



رندان بازاری


بی وفا یارا چنین تا کی جفا کاری کنی
نیست وقت آنکه به یک خنده وفاداری کنی؟

این چه قسمت باشد ای بی رحم انصافی بده
بر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی

با وجود مردم دیگر نمی دانم چرا
میل دائم جانب رندان بازاری کنی

وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهی
خون شد از دست تو دل تا چند خونخواری کنی

خانه دل گر فرو ریزد ز یاد روی توست
سهل باشد هر عمارت کش تو سرداری کنی

شیون و زاری مکن محیی دگر کان سنگدل
جور افزون می کند هر چند تو زاری کنی 





یادگار من


گر دل غم پرور ما غمگساری داشتی
با بلا خوش بودی و در غم قرار داشتی

نام مجنون در جهان هرگز نبوده این چنین
گرچنان بودی که چون من یادگاری داشتی

هردو عالم را ز یک پرتو سراسر سوختی
آفتاب از آتش من گر شراری داشتی

گل چرا غرق عرق گشتی ز خجلت پیش تو
گر نه آن بودی که از رشک تو خاری داشتی

نسبتی میداشت با من شمع در سوز و گداز
گر دل بریان و چشم اشکباری داشتی

یار محیی گر گشودی رخ  میان مردمان
ترک یار خویش کردی هر که یاری داشتی




بیگانه از خویش

بگو با این دل زارم کشد جور و جفا تا کی
کجائی لذت شادی ،غم و درد و بلا تا کی

شدم بیگانه از خویش و نگشت او آشنا با من
کند بیگانگی چندین به من آن آشنا تا کی

مکن قصد چو من در ره فتاده از برای تو
ز حد بگذشت مشتاقی نیائی سوی ما تا کی

دلم طاقت نمی آرد تو هم انصاف پیش آور
زتو جور و جفا چندین ز من مهر و وفا تا کی

برو ای جان از آن گلزار بوئی سوی من آور
کشیدن منّت بسیار از باد صبا تا کی

گشایندم قبا تا من بیاسایم زعمر خود
گره در دل مرا باشد از آن بند قبا تا کی

گر او را کشتنی باشد بکش ور نه کن آزادش
بود در دست تو محیی اسیر و مبتلا تا کی



۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

رسوای شهر


من کیم رسوای شهروعاشق دیوانه ای
آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانه ای

هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت
هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانه ای

ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد
تا نکرد اوّلش غمش صد رخنه در هر خانه ای

گه گیاه درد روید از دلم گه خار غم
من به حیرت کاین همه گل چون دمد از دانه ای

میخورم خون دل و خود را به مستی می دهم
تا کنم گستاخ پیشش ناله مستانه ای

گفته ای محیی که باشد تا دم از عشقم زند
در طلب فرزانه و در عاشقی فرزانه ای














۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

یارکو اغیار کو


افسر شاهی نخواهم خاک پای یارکو
بال گو بشکن هما ، آن سایه دیوار کو

سرو را گیرم که دارد با قد او نسبتی
آن گل رخساره وآن شیوه رفتار کو

ورهمان گیرم که گل بار آرد وجنبد ز باد
آن تبسّم گرد آن شیرین لب و گفتارکو

دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی
آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار کو

وصل او دشوار و بی او زندگی دشوارتر
مردن بی زخم هم ننگست و پای دار کو

ای خوش آن عاشق که عشق خویش بشناسد ز یار
وصل و هجر آنجا نگنجد یار کو اغیار کو

جان فدایت ای که آوردی خبر زان تندخو
باز پرسید از رقیبان محیی دل افگار کو








۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

جمال حق




ندارم گرچه آن دیده که بینم درجمال تو
نیم نومید چون عمرم گذشت اندرخیال تو

تو جنّت را به نیکان ده ،منِ بد را به دوزخ بَر
که بس باشد مرا آنجا ،تمنّای وصال تو

من دیوانه در دوزخ به زنجیر تو خوش باشم
اگر یکبار پرسی تو ،که مجنون چیست حال تو

چو بوی عشق تو آید ز مغز استخوان من
نسوزاند مرا آتش ،ز عشق آن جمال تو

تو شربت های جنّت را ،به ما تا کی دهی رضوان
نشد کم تشنگی ما را از این آب زلال تو 

میارا روی ،حورعین، که سرمستان آن حضرت
جمال حق همی بینند ز زلف و خط و خال تو

مگر پرده براندازی ز پیش چشم مشتاقان
وگرنه کی توان دیدن ،جمال با کمال تو

به مالک* گویم ای مالک ،چنان الله خواهم گفت
که از الله من سوزد جهنم با سگال تو

جگرهای کباب ما نگردد تا ابد سیراب
مگرساقی شود ما را ، خدای ذوالجلال تو

بدوزخ گر زمن پرسی ،که چونی محیی در آتش
شوم من تا ابد مست و کنم رقص از سئوال تو






*مالک=فرشته موکّل دوزخ










۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

خلوت تنها

گرتو طلبی داری ، بیداری شبها کو
با ذکر خدا بودن در خلوت تنها کو

آن دوست ، زِ هر ذرّه، خود را به شما بنمود
در مشرق و در مغرب، یک دیده بینا کو

هرچیز کزو جُستی ، بهر تو مهیا کرد
تو هیچ نمی گوئی کان خالق اشیاء کو

بسیار گنه کردی از حق تو نترسیدی
از ترس عذاب حق ، نالیدن شبها کو

چون گوئی تو یا الله ، گوئیم به تو لبّیک
این بنده نوازیها ، جز حضرت ما را کو

برخود نکنی رحم و من بر تو کنم رحمت
دستگیر گنه کاران غیر از کرم ما کو

بیننده و شنونده ،جز من کس دیگر نِه
بی سمع و بصر چون من ،بیننده شِنوا کو

من اوّل و من آخر ،من ظاهر و من باطن
جمله منم و جز من، یکذرّه تو بنما کو

از غایت پیدائی پنهان بُوَم این دانم
پیدای چنان پنهان ، می گو که تو آیه کو

ذات و صفت اسمم چون خلق به ظاهر کرد
هرآن تو بدان بنگر ،کان مُظهِر اشیا کو

ای دوست ، محیی الدّین ، می گفت که ای عاشق
گر تو طلبی داری ، بیداری شبها کو





۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

جور روزگار






من که هستم زنده دور از دلربای خویشتن
گر برفتم می کشد بازم به جای خویشتن

نه مرا در خانه کس راه و نه در مسکنی
می توانم بود یکدم در سرای خویشتن

ای که می نالی ز عشق یار و جور روزگار
سوی من می بین و کن شکر خدای خویشتن

گر ز عشق افزون نبودی در دل پایای من
فکر می کردم به جان گرد هوای خویشتن

تا نهادم بر سر کویت قدم بی اختیار
توتیای دیده سازم خاکپای خویشتن

بس که زاری می کنم بیهوش گردم هر زمان
باز می آیم به هوش از ناله های خویشتن

غیر محیی کو خود از بهر تو خواهد در جهان
هر که می خواهد تو را خواهد برای خویشتن













۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

قد و روی تو






مجالی کی بود با تو حدیث خویشتن گفتن
که پیش چون تو بدخوئی نمی آرم سخن گفتن

زمانی خلوتی خواهم که گویم حال خود با تو
که نتوان شرح حال خویشتن در انجمن گفتن

قد و روی ترا چون هر کسی سرو سمن گوید
توان خاروخس کویت به از سرو و سمن گفتن

به جان کندن نهانی یک سخن گویند از او با من
که از شیرین حکایت خوش بود با کوهکن گفتن

نباید گفت با بی درد هرگز وصف حسن تو
که بی حاصل بود بسیار از گل با زغن گفتن

غم تو از دل محیی نخواهد شد به آسانی
که نتواند مقید بی جهت ترک وطن گفتن













۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

آهوی صحرا






دوچشم از بهر آن خواهم که در رخسار او بینم
وگر آن دولتم نبود در و دیوار او بینم

کند جان در تنم آمد شد ویابد ضیاء چشمم
چوبالای بلند و شیو‌ه رفتار او بینم

نخواهم دیده روشن که بر غیری فتد ناگه
همان بهتر که از نور رخش دیدار او بینم

چو مجنون آهوی صحرا از آن رو دوست میدارم
که با وی حالتی از نرگس بیمار او بینم

ز رَشکِ آنکه خواندی از سگانِ کوی خود محیی
همه کس سنگ کین بر کف پی آزار او بینم















۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

بدمهری دوران


کاسه سر شد سفال و دیده گریان همان
تن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان

دل نماند ز آتشی جان شیرینم هنوز
جامه جان چاک گشته اشک در دامان همان

آب شد در چشمه سنگ و سنگ شد در کوه آب 
خوی عاشق همچنان ، دل سختی خوبان همان

کافر از آتش پرستی رفت و آتش را نشاند
بت پرستیّ من و سوز دل بریان همان

گر ترا نسبت کنم با مهرو مه باشد خطا
چون تو افزونی ز مهرو از مه تابان همان

گل ز بستان رفت و بلبل از فغان خاموش شد
عاشق رویت همان و ناله و افغان همان

دل زجور او خراب و او ز حالش بی خبر
مملکت ویران شد و بیغوری سلطان همان

به نخواهد گشت عالم زانکه گر گریم بسی
بخت من باشد همان بد مهری دوران همان

هر زمانش شربتی دیگر مفرما ای طبیب
چونکه باشد محیی دل افگار را درمان همان



۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

ارباب عشرت

به غیر از سایه در کویت کسی محرم نمی یابم
کنون روزم سیه شد آنچنان کان هم نمی یابم

چو مجنون آهوی صحرا از آن رو دوست میدارم
که بوی مردمی از مردم عالم نمی یابم

برو این ماتم و شیون بر ارباب عشرت کن
که غیر از لذّت و شادی من از ماتم نمی یابم

مگرآن مایۀ شادی بود غمگین که بی موجب
دل شوریدۀ خود را دگر خرّم نمی یابم

مرا حدّ شکایت نیست لیکن اینقدر گویم
که از تو حالتی می دیدم و ایندم نمی یابم

ندانم عشق من گمگشته شد یا بی خودی افزون
که آن خوشبختی اوّل ز درد و غم نمی یابم

منم عاشق مرا دل ریش باید نیش نی مرهم
که ذوقی کز جراحت بینم از مرهم نمی یابم

مگردر عاشقی محیی کم از فرهاد و مجنون است
اگر زیشان نباشد بیش باری کم نمی یابم






۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

نه چندانی گنه کارم





نه چندانی گنه کارم که شرح آن توان دادن
خداوندا بروی من نیاری وقت جان دادن

خداوندا مرا بستان ز شیطان هوای نفس
چه حاصل نامرادی را به دست دشمنان دادن

دم آخر من ایمان را بتو خواهم سپرد از دل
که کارتست مرا از غارت شیطان امان دادن

خدایا دوستان را چو به فضل خود کنی مهمان
به کلب کوی خود آندم توان یک استخوان دادن

بیامرز آخرعمرم که از لطف و کرم باشد
که در آخر دمی آب لبت با تشنگان دادن

سرخاکم گواهی ده به نیکی کز نکوئی هاست
پس از مردن به نیکوئی گواهی بر بدان دادن

نمی بینم ترا ،از تو همی بینم من عاصی
خلاصی از عذاب این جهان وآن جهان دادن

از آن بر کنده ام دل را ز هر چه غیر توست ای دوست
که جان را وقت جان دادن به آسانی توان دادن

منم مفلس ترین خلق و تو وعده کرده ای یا رب
که خواهم گنج رحمت را به دست مفلسان دادن

به قعر دوزخم جا ده به چندان کز گنه بالله
من بد را دریغست جای در صدر جنان دادن

غذای محیی در دنیا بجز خون جگر نبود
که دارد ضعف دل او را کباب خونچکان دادن













۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

مکن ای خواب بیدارم





بخواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم
که من دور از درش امشب زعمر خویش بیزارم

خلافست اینکه می گویند باشد آرزو در دل
مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم

نه آخر عاشقان باری زخوبان رحمتی بینند
توهم رحمی بکن با من که در عشقت گرفتارم

به روز وعده از هرجا که آوازی ز در آید
زشادی برجهم از جا که باز آمد ز در یارم

به یاد مجلس عیش تو برگ عشرتم این بس
که افتد لخت لختی خونِ دل از چشم خونبارم


 چه حالست این که هر گه وعدۀ وصلش رسد محیی
هماندم مانعی پیش آید از بخت نگونسارم













۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

سمند شهسواری






ای خوش آن روزی که در دل مهر یاری داشتم
سینه ای پرسوز چشم اشکباری داشتم

یادباد آنگه که فارغ بودم از باغ و بهار
درکنار از اشک گلگون لاله زاری داشتم

کور بادا دیدۀ بختم خوش آن روزی که من
دیده بر راه سمند شهسواری داشتم

باز رو گردانی از من چونکه آیم سوی تو
آخر ای پیمان شکن با تو قراری داشتم

شکر گر ناله برون شد از دلم یکبارگی
گر هم از خوف و خطر ،خاطر غباری داشتم

نا امیدم کردی از خود ای خوش آن روزی که من
آرزوی بوس و امّید کناری داشتم

گرکسی پرسد چه می گوئی تو محیی در جواب
گویم آنجا با کسی یک لحظه کاری داشتم









۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

دل صدپاره



بخودمشغول می گردم که از خود یار می جویم
گهی در دل گهی درسینه افگار می جویم

دمی کوهست پیشم تا نگردد هیچکس آگه
همی گویم نشانش از در و دیوار می جویم

ببین در سر چه ها دارم زهی فکر محال من
ره و رسم وفا زان کافر خونخوار می جویم

ترا از من همی جستند مردم پیش از این اکنون
همی گردم به هر جانب ترا ز اغیار می جویم

ببوی تو دل صدپارۀ من ماند در بستان
کنون هر پارۀ آن از سر هر خار می جویم

چنان شد کشتی محیی که گر یکدم شود غائب
همان ساعت نشان او ز پای دار می جویم










۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

آه مردم



آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت
سینۀ مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت

درجگرهای کباب این آه من زد آتشی
آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت

بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ای
آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت

پیش یوسف گر رسی روزی بگوئی ای عزیز
آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت

نوبهاران اشک ریزان جانب صحرا شدم
آه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت

محیی نادان است کان یاران به غفلت می روند
خرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت

















۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

بی ماه روی تو



هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم
خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم

چندین هزار جان گرا میشود به باد 
گرمن حدیث طرّۀ او مو به موکنم

چون دست من به جام مرصّع نمی رسد
قلّاش وار "دِرَمی" از او آرزو کنم

آن سال و مه مباد که بی ماه روی تو
یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم

خود را به دار برکشم از دست جور او
وز آه جان گداز رسن در گلو کنم

محیی اگر به کعبه کنم روی در نماز
شرمم شود که روی دگر سوی او کنم